خیال ،

مرد غریبه ای بود

که هر وقت دستم را می گرفت،

همهمه ی بازار خاموش می شد.

با هم قدم می زدیم،

و جایی دورتر از مادرم

رهایم می کرد

 

گاهی غذای مادر را شور می کرد

و سر میز

در چشمان پدر زل می زد

 

من تمرین ریاضی حل می کردم،

او کناره های دفترم شعر می نوشت

من می خوابیدم،

او بالای سرم بیدار بود...

 

تمام راه مدرسه را با هم بودیم.

آنطور که من می خواستم حرف می زد.

آنطور که من می خواستم لباس می پوشید.

حضورش تنهایی را شیرین کرده بود...

 

نمی دانم کجاست!

اما

مردمی که در بازار مدام حرف می زنند،

دفتر هایی که فقط تمرین ریاضی دارند،

و راه هایی که با عجله طی می شوند

زندگی را سخت کرده اند...

 

::م-ک::     آبان ۸۸

نوشته شده توسط مهران در ساعت  | لینک  |