1-


بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

...

من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم

که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست

...

روز آنست که مردم ره صحرا گیرند

خیز تا سرو، بماند خجل از بالایت

...

هرگز اندیشه یار از دل دیوانه ی عشق

به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود

...

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی


"همه از سعدی شیرازی"


از این ها چنین بر می آید، که در آن روزگار ، مردم ، خصوصا در آغاز بهار، به باغ و صحرا می رفتند. مردم شیراز اهل بوستان گردی و انس با طبیعت بوده اند. هنوز هم شیراز شهر باغ هاست.

بماند که انگار سعدی  زیاد اهل بوستان گردی نبوده. در شعر سعدی بیشتر مردم اند که به باغ و صحرا می روند و او کارهای مهمتری دارد!


2-

"تماشا" ، "مشی" است در باب تفاعل. با این عربی شکسته بسته ای که می دانم (در حد دبیرستان) !

یعنی قدم زدن و راه رفتن. در شعر فارسی بیشتر قدم زدنی است به قصد استفاده از مناظر  و مرایا، آهسته و از سر حوصله. چیزی شبیه "گلگشت".

کم کم و در طول سالیان دراز ، آن وجه "دیدن" مناظر و مرایا ، به اصل ِ راه رفتن و گردیدن، غالب آمد. تا جایی که فیلم سینمایی و مسابقه فوتبال را هم را "تماشا" کردیم !


3-

چرا نقطه سیاهِ وسط چشم را "مردمک" خواندند؟ نمی دانم. جالب اینکه مردمک چشم در زبان انگلیسی Pupil   است. بسیار شبیه People به معنی مردم.

البته بعضی گفته اند که مردم بیش از هر چیز به صورت هایشان شناخته می شوند، و باز صورت ها بیش از هر عضو دیگری به چشم ها. پس کانون چشم انسان ها ، نقطه ی تمیز و تشخیص مردمان هستند.

هر چه هست در قرن هفتم و هشتم هجری هم این نامگذاری بوده که حافظ گفته:

مردم چشمم به خون آغشته شد / در کجا این ظلم بر انسان کنند؟


4-

قبل تر ها در همین دود عود آمده بود که شعر حافظ در سه لایه استادانه و عالی است. هم محتوا و معانی -هم تشبیهات و صنایع ادبی - و هم خود الفاظ و اصوات و آهنگ ها.

این بیت، از یکی از غزل های عارفانه حافظ است که از استادکاری های شاعرانه خالی نیست:


مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟  : به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن


نوشته شده توسط مهران در ساعت  | لینک  | 


( ای بیت نخستین! پی تکمیل تو باشم...)


تو تازه بهاریّ و به شوق تو زمستان -

- را منتظر لحظه ی تحویل تو باشم


یک لحظه ی کوتاه ، تو سر میرسی از راه

یک هفته ولی یکسره تعطیل تو باشم


با خنده لبی بر لب سرخ تو گذارم

کمتر مگر از پسته و آجیل تو باشم؟


او دست به دست تو رود تا ته بازار

ای کاش که من دسته ی زنبیل تو باشم!



گلدان منُ و باغ منُ و سرو منی تو

فرغون توُ و خاک توُ و بیل تو باشم


یک عمر دویدم، وَ به جایی نرسیدم

عمریست که من روی تِرِدمیل تو باشم...


از خدمتِ در مدرسه ی عقل معافم

ای عشق ! که مشغول به تحصیل تو باشم


م-ک / بهمن 92


برچسب‌ها: طنز
نوشته شده توسط مهران در ساعت  | لینک  |