1- صبا ! به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
2-شکرفروش -که عمرش دراز باد- چرا
تفقّدی نکند طوطی شکرخا را
3-غرور حُسنت اجازت، مگر نداد ای گل؟
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
4-به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
5-ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست!
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
6-چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
7-جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
8-در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را
1- این شکایت را آهسته و باادبانه بگو...."به لطف بگو" که سر به کوه بیابان تو داده ای ما را...
این ادب در گله گذاری و احتیاط در شکایت کردن جای دیگری هم در غزلی سابقه زیبایی دارد:
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت...
اصل داستان این بوده که حافظ از یاردلنوازش گله و شکایتی داشته
ولی ابتدا گفته "زان یار دلنوازم" (نه از هرکسی) بعد از آن، شکایت را با "شکر" همراه کرده ، تشکری هست در کنارش شکایت کوچکی هم هست...
به همین هم بسنده نکرده و گفته اگر "نکته دان" عشق هستی همین شکایت را هم "خوش" بشنو...یک ابراز نیاز عاشقانه حساب کن!
3-یاد آور این بیت:
ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حُسن / با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
بعضی هم (منجمله دکتر الهی قمشه ای) گفته اند که "ت" بعد از حسن اضافی است و اینطور صحیح تر است:
غرور حسن ، اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
4-بعضی ها این بیت را به این شکل هم نوشته اند:
به حُسن خلق توان کرد صیدِ اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
بعضی هم به این شکل:
به حُسنِ خلق توان کرد صیدْ ، اهل نظر!
به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
5-در مجموع هفت بار تکرار واج های "س و ش"
و ظریف اینکه سیاهی چشم و سپیدی ماه ، همانطور که در مصراع اول شاعر نمیدانست چرا "رنگ" آشنایی ندارند، "سیاه و سفید" هستند و به یک معنی بی رنگ...
6-تناسب بین "باده پیمایی و بادپیمایی" اول به کنایه از تنعم و دارندگی و دومی کنایه از فقر و محرومیت
7-برگرفته از بیت سعدی است:
جز اینقَدَر نتوان گفت در جمال تو عیب/که مهرَبانی از آن طبع و خو نمی آید
در خیلی از نسخه ها اینطور نوشته شده:
جز اینقدر نتوان گفت در جمال تو عیب/که "حال" مهر و وفا نیست روی زیبا را
که این "حال" هم شاید "خال" بوده. که "خال" مهر و وفا نیست روی زیبا را...به اندازه یک خال کوچک توان گفت در جمال تو عیب...
🔹وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه🔹
این بیت معروف حافظ را بعضا اینطور تعبیر میکنند که وقتی او در وجود خود تفکر میکند ، نهایتا به اینجا میرسد که این یک معماست که حل نمیشود.
فرضا اگر حل بشود (تحقیقش) این خواهد بود که وجود ما افسانه ای بیش نیست و حقیقتی ندارد.
یاد آور این رباعی از خیام نیشابوری هم هست که:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
واین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
این رباعی از معروف ترین رباعی های خیام است ولی عموما بی آنکه به ظرایف و نکته های درونش توجهی شود ، میخوانیم و رد میشویم.
برداشت عمومی از این رباعی هم همین است که دنیای وجود اسراری دارد که به کلی از توان درک و فهم ما بیرون است و معمایش را نمیتوانیم حل کنیم.
ولی هم در بیت حافظ و هم در رباعی خیام علاوه بر اشاره به سربسته بودن این معما یک توضیح و دلیل هم برای این لاینحل بودن هست ، که کمتر به آن توجه میکنیم...
مفهوم بیت اول رباعی این است که وجود ما و جهان معمای بزرگی است که حل کردنش کار من و تو نیست (اسرار ازل را نه تو دانی و نه من)
بیت دوم ولی ، دلیل این سربسته بودن را توضیح میدهد:
وین حل معما نه تو خوانی و نه من (زیرا:) هست از پس پرده گفتگوی من و تو (گفتگوی من و تو وقتی امکان پذیر میشود که ما در پرده باشیم ، از حقیقت درحجاب باشیم) چون پرده برافتد (وقتی که پرده از راز ازل برافتد و معما حل شده باشد) نه تو مانی و نه من (دیگر من و تویی باقی نخواهد ماند)
🔹لازمه به تمامی فهمیدن حقیقت وجود ، به تمامی فراموش کردن من و ماست.
به نظر می آید که منظور حافظ هم از این سخن که (تحقیقش فسون است و فسانه) همین است. وجود ما معمایی است. که حل میشود. ولی حل شدنش اینطور است که موضوع معما (من و ما) را هم در خودش حل میکند.
🔹به دیگر ابیات این غزل نگاه کنیم- مخصوصا از بیت پنجم به بعد:
1-سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
2-نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستی اش کردم روانه
3-نگار می فروشم عشوهای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
4-ز ساقیِّ کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه:
5-نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
6-برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
7-که بندد طرف وصل از حسن شاهی؟
که با خود عشق بازد جاودانه...
8-ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
9-بده کشتیِّ می، تا خوش برانیم
از این دریای ناپیداکرانه
10-وجود ما معمایی است حافظ
که تحقیقش فسون است و فسانه
5-طرفی کمروار بستن = بهره ای کامل بردن
6-عنقا=نام پرنده ای افسانه ای که بر قله قاف آشیان دارد-در ادبیات فارسی نماد دست نایافتنی بودن است. و در ادبیات عرفانی نماد ذات حق تعالی (عنقا شکار کس نشود دام بازچین/کآنجا همیشه باد بدست است دام را)
7 و 8-کاملا با نظر به ابیاتی از عطار نیشابوری سروده شده:
به بوی دانه مرغت مانده در دام
چه مرغی؟ آنکه عرشش آشیانه است
نگاهی میکند در آینه یار
که او خود عاشق خود جاودانه است
به خود میبازد از خود عشق با خود
خیال آب و گل در ره بهانه است
1- کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
2-از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
3-غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
4-هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
5-جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
6-در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
7-آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
1- به کنایه گفت که حرف بزرگ و مهمی گفتم و گذشتم ، شرح بیشتر هم ندادم، بیشتر از این هم ، نیاز نبود و همین کافی بود (همین باشد):
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟
در نظر حافظ (مثل هر عارف دیگری) دنیای درون ما از دنیای بیرون ما ، مهمتر و بزرگتر است. یا تقدم و اولویت دارد.
مولوی در مثنوی معنوی ، یک استدلال منطقی و نیمه فلسفی هم در این باره آورده
که در دوبیت مختصر و در نهایت ایجاز ، یک مقدمه یک واسطه و یک نتیجه گیری دارد...
لطف شیر و انگبین عکس دل است
هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است
پس بُوَد دل جوهر و عالم عرض
سایه ی دل کی بُوَد دل را غرض؟
🔹مقدمه: گوارایی شیر و عسل ، تصویر و کیفیتی است که ما درون خودمان ادراک میکنیم
هر لذت دیگری هم یک جور ادراک دورنی و نفسانی است
🔹واسطه: دنیای درون ما اصل (جوهر) و هرچه بیرون از ماست فرع (عَرَض) بر آن است
🔹نتیجه: چیزی که اعتباری است و نقش وسیله دارد(دنیا) نمیتواند هدف چیزی که اصالت دارد (دل) باشد.
خلاصه اینکه در نظر حافظ و مولوی و هر عارف دیگری ، آنچیزی که در فرصت حیات ، هدف و فلسفه ی زندگی و حرکت است ،
یک اتفاق درونی (مثل علم ، صفای باطن ، ابتهاج ، شادمانی و ... است ) نه یک چیز بیرونی مثل ثروت ، مقام ، شهرت و ...
و بیشتر از آنکه به فکر فرستنده های بیرونی باشند به فکر گیرنده درونی خود هستند...
به همین برتری و اصالت داشته های درونی نسبت به داشته های بیرونی در بیت چهارم غزل هم اشاره شده:
4-هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورت گیر چین باشد
داستان صورتگران چینی یک داستان قدیمی است. که در دفتر اول مثنوی هم آمده:
گروهی از نقاشان چینی و رومی در حضور پادشاهی ادعا میکردند که در کار خود استاد ترند.
گفت سلطان امتحان خواهم درین
کز شماها کیست در دعوی گزین
یک اتاق قصر پادشاه را پرده کشیدند و دو گروه از نقاشان چینی و رومی، کار خود را آغاز کردند.
چینی ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگ زیادی برای نقاشی به کار می بردند.
چینیان صد رنگ از شه خواستند
پس خزینه باز کرد آن ارجمند
تا اینکه کارشان تمام شد و با تشریفات زیادی شاه را دعوت کردند تا حاصل کارشان را ببیند
نقش های صورتگران چینی عقل را می ربود و شاه را شگفت زده کرده بود
اما رومی ها در این مدت مشغول کار خود بودند و فقط دیوار را صیقل میزدند
رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ
شاه پرده را کنار زد و عکس نقاشی چینی ها روی دیوار صیقل خورده رومیان که مثل آینه شده بود افتاد
و بازتاب اش آنقدر خیره کننده بود که کار چینیان را هم از جلوه انداخت...
شه در آمد، دید آنجا نقش ها
میربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوی رومیان
پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها
زد بر این صافی شده دیوارها
هر چه آنجا دید اینجا به نمود
دیده را از دیدهخانه میربود
آن صفای آینه وصف "دل" است
صورت بی منتها را قابل است
🔹... "هر خوشی را آن خوش از دل حاصل است"
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد!
🔹
پیر در غزل های حافظ پیش از این هم، سابقه ی گفتن حرف های سنگین داشته. حرف هایی که پذیرفتنش ساده نیست...
به می سجاده رنگین کن! گرت پیر مغان گوید!!
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها
/
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما !!
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما؟!!
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم ؟ چون:
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما...
🔹
خلاصه اینکه پیر، چیزهایی را می بیند و می فهمد که پیرو او "هنوز" نمی بیند و نمی فهمد...
شبیه داستان همراهی موسی (ع) با آن مرد حکیم (خضر) که در سوره کهف در قرآن کریم نقل شده.
و بی صبری و اعتراض های گاه و بیگاه موسی به او پیش از آنکه حکمت کارهای خضر را بداند.
این جا هم سخن سنگینی از پیر نقل شده که انگار پذیرفتنش بر حافظ دشوار آمده،
آن هم اینکه: "خطا بر قلم صنع نرفت"
🔹اولین احتمال این که:
حافظ گرچه نمیتواند این قضیه را براحتی بپذیرد ، ولی به حساب اعتماد و یقینی که به منزل دیده و باخبر بودن پیر خود دارد ، به او آفرین میگوید و حرفش را تصدیق میکند.
البته آفرین گفتنی کنایه آمیز با اشاره ای به اینکه او خطا را دیده و پوشیده است.
هرچند جای دیگری در دیوان هست که حافظ باور خود را در این باره به صراحت گفته :
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مساله بی چون و چرا میبینم
🔹دومین احتمال اینکه:
آفرین در مصرع دوم معنی طنز آمیزی دارد... شبیه کنایه ای که در این بیت هست:
گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید
آفرین بر نفست باد که خوش بو کردی!
این آفرین گفتن یعنی که زحمت کشیدی! چیزی که گفتی خیلی بدیهی بود
از این گونه هشدار ها به صورت طنز در ادبیات شایع است. مانند آن طنز معروف که شمس تبریزی یا خود مولوی، به آن حکیم که ادعا کرد به تازگی با چند دلیل جدید، وجود خدا را اثبات کرده است ،
میگوید:
"خدا به او سلام رسانده و گفته که: از اینکه مرا با دلایل جدید تری اثبات کردید خیلی متشکرم. لطف کردید و باید تحفه ای به شما بدهم!!!"
🔹سومین احتمال اینکه:
این آفرین گفتن از روی کنایه و طنز نیست. و واقعا معنی تحسین دارد.
خصوصا اینکه میگوید: آفرین بر نظر "پاک" خطاپوشش باد
یعنی اگر نگاه پیر ، "خطابین" بود دیگر "پاک" نبود...
چشم "آلوده نظر" از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه ی "پاک" انداز
/
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که "دیده نیالوده ام" به "بد دیدن"
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت "عیب پوشیدن"
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
انگار که سختی پذیرش سخن پیر- که گفته همه چیز در آفرینش سرجای خود است - سختی برداشتن یک گام رو به جلو بسوی درک حقیقت باشد.
مانعی هم که بر سر راه برداشتن این گام هست "خودپرستی" است. اینکه ما رنج یا آسایش خودمان را متر و معیار خطا دانستن یا ندانستن قوانین حاکم بر هستی بدانیم یا ندانیم...
احتمال سوم از این جهت هم به نظر درست تر می آید که در دو بیت دیگر غزل، ابیاتی با همین مضمون آمده:
آنکه یک جرعه هم از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود درآغوشش باد
نرگس ِ مست نوازش کنِ مردم دارش
خون مردم به قدح گر بخورد نوشش باد...
1-نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بخت من از خواب در نمیآید
2-صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمیآید
3-قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم
درخت کام و مرادم به بر نمیآید
4-مگر به روی دلارای یار ما ! ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمیآید
5-مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمیآید
6-ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود؟ یکی کارگر نمیآید...
7-بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمیآید
8-در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمیآید
9-ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه ی زلفت به در نمیآید
0-این غزل هم از غزل هایی است که به اقتضای حال دلتنگی سروده شده. در ابیات خبری از وجد و شور نیست و حکایت شکایت هست...
ضمن اینکه باز هم شکایت و گله از هجران با تکرار مضمون زلف عجین شده که شاید رازآلود ترین واژه در اشعار حافظ است.
1-"بخت خفته" در مقابل "دولت بیدار"
حافظ بارها و بارها از گرفتگی و قبض روحی خود با تعبیر "خفتگی بخت" یاد کرده، در مقابل "دولت بیدار" که نماینده انبساط و وجد و رهایی است.
🔹سحرم دولت بیدار به بالین آمد/گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
🔹وصال دولت بیدار ترسمت ندهند / که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
🔹گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید/گفت با این همه از سابقه نومید مشو
🔹دیده ی بخت به افسانه او شد در خواب/کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم؟
و ...
2-قصه آب حیات یا آب زندگانی ، ماجرایی به درازی تاریخ تمدن دارد.
این اندیشه در فرهنگ بسیاری از ملتها هست و قهرمانانی دارد که در تحولات فرهنگ و داد وستدهای فرهنگی میان ملتها مبادله شدهاند و گاه سایههایی از آنها بر روی هم افتاده و آمیزههایی را پدید آورده است.
🔹در میان قهرمانان جاودانگی، کهنتر از همه گیلگمش پهلوان حماسی بابلی و دارای منظومهای به همین عنوان است که داستان وی در غرب آسیا گسترده بود.
جدّش به او گفت که مرگ، سرنوشت چارهناپذیر آدمی است.
با این همه، نشان گیاهی را به وی داد که در ته دریاست و خوردن آن جوانی میبخشد.
گیلگمش در بازگشت آن گیاه را به دست آورد، اما وقتی در راه بر سر چاه آب سردی درنگ کرد که خود را در آن شستوشو دهد، ماری دریایی آن گیاه را دزدید و گیلگمش تهیدست و دل شکسته بازگشت.
🔹آشیل ، پسر پلیوس و تِتیس، از پهلوانان ایلیاد و از قهرمانان برجسته جنگ تروا بود.
مادرش تتیس که دلهره مرگ وی را داشت، نوزاد خود را از پاشنه پایش گرفته و در رود استوکس فرو برد تا رویین تنش گرداند،
ولی آب به آن پاشنه که در دست مادر بود، نرسید و شاهزاده تروایی، پاریس، بعدها از همین نقطه ضعف آشیل آگاه شد و تیری بر پاشنهاش رها کرد و نابودش گردانید.
🔹اسفندیار، قهرمان رویین تن داستانهای ملی ایران ، زندگی مشابهی با آشیل دارد.
او هنگام شستو در چشمه آب زندگانی چشمانش را بسته بود. نبرد رستم و اسفندیار، روزهای متوالی بدون اینکه برنده ای داشته باشد ادامه میابد تا اینکه رستم از نقطه ضعف اسفندیار که چشمان اوست آگاه میشود
و با تیر دو شعبه ای برچشمان حریف رویین تن، او را از پای در می آورد...
🔹اسکندر برای یافتن چشمه آب زندگی که در دل تاریکی ها جا دارد همراه خضر میشود ولی او هم نهایتا به مقصود نمیرسد...
در همه ی این روایت ها چیز مشترک این است که هیچ کدام از این قهرمانان به مقصود نهایی خود نمیرسند و بالاخره چیزی هست که کار را خراب کند...
3-"بر" یکبار به معنی برگ و بار درخت ، یکبار به معنی آغوش
آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز/خندید ابر و چشم من از گریه تر هنوز
آمد درخت گل به بر اما چه فایده؟/آن سرو گل عذار نیامد به برهنوز
4-"به هیچ وجه" اصطلاح رایجی است. ولی ظریف اینکه وجه به معنی روی و چهره هم هست که حافظ میگوید "مگر به روی دلارای یار ما"
5-سواد در عربی به معنای سیاهی است.
هم به معنای آبادی و روستا...شاید بخاطر اینکه در سفرهای بیابانی اولین بار که روستا یا آبادی ای از دور به چشم می آمده در ابتدا لکه سیاهی به نظر میرسیده...
6-از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان/باشد کازآن میانه یکی کارگر شود...
8- "به سر شدن" در مصراع اول یعنی که گذشت ... عمر در این خیال گذشت...
در مصرع دوم "به سر نمی آید" یعنی تمام نمی شود...
ظریف اینکه تارهای زلف نهایتا به "سر" می آیند...
ظریف تر اینکه "بلا" چیزی است که "به سر" کسی می آید...
1- طالع اگر مدد دهد، دامنش آورم به کف
گر بِکشم زهی طرب، ور بکُشَد زهی شرف
2- طرف کرم ز کس نبست این دل پر امید من
گر چه سخن همیبرد قصه ی من به هر طرف
3- از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف
4-ابروی دوست کی شود دستکش خیال من؟
کس نزدهست از این کمان تیر مراد بر هدف
5-چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل؟
یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف
6- من به خیال زاهدی گوشهنشین و طرفه آنک
مغبچهای ز هر طرف، میزندم به چنگ و دف
7-بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لاتقل
مست ریاست محتسب باده بده و لاتخف
8- صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه میخورد!
پاردُمش دراز باد آن حَیَوان خوش علف
9-حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف
0-در بعضی نسخه ها این بیت هم اضافه بر ابیات بالا هست که:
من به کدام دلخوشی مِی خورم و طرب کنم؟
کز پس و پیش خاطرم لشکر غم کشیده صف
1- سوالی که از خواندن این اولین بیت به ذهن میرسد اینکه :
اگر بخت یاری کند دامن "چه کسی" به کف خواهد آمد؟"
که اگر بدست آید شادمانی است و اگر در این راه جان از دست برود ، شرف است؟
2- طرف بستن=نفع و فایده برداشتن
همین بیت دوم بیان کننده روح و مضمون این غزل است. بیت های این غزل ، اصناف و مرام هایی که پیرامون حافظ موجود بوده را یادآوری میکنند
و حافظ از تک تک آن ها به دلایلی ابراز ناامیدی و بی علاقگی میکند .
3- ناامیدی از سلوک فردی خودش بدون اینکه دستگیری سالک به منزل رسیده ای گره گشای کارش باشد.
گشایش = هم به معنی حل مشکل هم در مقابل گره به ابرو انداختن (اخم کردن)
خواندن این بیت به تنهایی معنی ناقصی رو تداعی میکند. انگار که او با خود بگوید عمری که تا اینجا در این راه صرف کرده به هدر رفته.
ولی شرح بیشتر این شکایت در بیت 4 آمده. و این بیان یک درک عارفانه است از اینکه رسیدن به مقصود به تنهایی و به حساب کوشش فردی حاصل نمی شود.
"کس نزدست از این کمان تیر مراد بر هدف"
دقیقا یاد آور همین معنی در غزل دیگری است:
"عنقا شکار کس نشود ، دام باز چین/کآنجا همیشه باد بدست است دام را"
یا اینکه
"به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه / کشش چو نبوَد از آن سو چه سود کوشیدن؟"
یا سراسر ابیاتی که در غزلِ
"گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد/بسوختیم در این آرزوی خام و نشد"
هست:
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم / که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد....
حافظ هم در این غزل به دنبال دلیل راه میگردد و بجز در بیت آخر به کسی امید نمی بندد.
5-بت در ادبیات عرفانی (همانطور که در شرح اصطلاحات گلشن راز هست) بیشتر به معنی شاهد و زیباروست.
هر کجا در غزل ها نامی از بت ، صنم ، خوبان یا شاهد برده شده یه این معنی است.
6-حالا که از مهر بتان سنگدل به زاهدی پناه برده ، "مغبچه ای" از پس و پیش راه خیال زاهدانه او را به چنگ و دف میزند.
اینکه مغبچه کیست ؟ و چنگ و دف او را به چه می توان تعبیر کرد صحبت دیگری است...
ولی هرچه هست از همان لطافت و شور عارفانه ایست که در مقابل زهد خشک قرار میگیرد...
حاصل این تقابل همین قضاوتی است که در بیت بعدی برای اینطور زهدی گفته شده
7- گناه زاهدی که در غزل های حافظ سرزنش می شود این است که "خبر" ندارد.
به چیزی معتقد است که خودش هم نمیداند چیست. و دغدغه ی اینکه به این باور سطحی عمقی بدهد هم ندارد.
به نام هایی از حقیقت ها اکتفا کرده. و از بوستان حقایق فقط حلال و حرامی را فهمیده.
و دیگر اینکه ریاکار است ، به باور سطحی خودش می بالد و خودش را به واسطه آن برتر از دیگران میبیند.
"لا تقل" و "لا تخف" (به معنی نگو و نترس) برگرفته از دو آیه قرآن است:
که :
لا تقل لهما اف - 23/اسرا - (در سفارش به نیکی به پدر و مادر)
و
خذها به قوه و لا تخف - 21/طه - (مربوط به ماجرای حضرت موسی (ع) )
8-دسته دیگر صوفیان معاصر حافظ بودند.
صوفی هم مثل زاهد همیشه مورد طعن و اعتراض حافظ است.
گرچه بر خلاف زاهد ، مرام و مسلک او ذوق پروری و باطن گرایی است و به کلی بیخبر از عالم عرفان نیست ولی از نگاه حافظ روش صادقانه ای ندارد و
دنبال معرکه گیری و خودخواهی است. یا به این بهانه هیچ نقش و مسئولیت اجتماعی و شرعی را به گردن نمیگیرد.
جالب اینکه همان حافظی که در بیت قبل از تشرع خشک زاهد شکایت میکند در این بیت یک ایراد شرعی به جماعت صوفیان گرفته که "لقمه شبهه" خورده است.
پاردُم=طناب معمولا کوتاهی که به چهارپایان می بستند که در محدوده مشخصی بچرند! وقتی که آرزو میکند "پاردمش دراز باد" یعنی که کاش این طناب درازتر باشد تا هرچه میخواهد بچرد!!!
9- حالا که حافظ از سلوک فردی خود ، از جاذبه ی عشق زیبارویان شهر ، از مرام زاهدان خشک ، و ا ز مسلک فریبنده صوفیان ، ناامید است.
چاره ی کار را در این بیت پایانی ، اینطور وصف میکند:
اگر در راه خاندان (خاندان پیامبر) از سر صدق و خالصانه قدم بزنی
همت شحنه ی نجف (پیشوای عارفان، علی (ع) ) در این راه کمکت خواهد کرد...
شحنه=در فرنگ دهخدا: مردی که پادشاه او را برای ضبط کارها و سیاست مردم در شهر نصب کند.
که شاید اشاره ای هم به واقعه ی غدیر خم و نصب حضرت علی (ع) به این جایگاه بعد از پیامبر (ص) داشته باشد.
با این وصف منظور از بیت اول هم مشخص میشود که "طالع اگر مدد دهد دامن چه کسی به کف می آید؟"
1-مرا چشمی ست خون افشان، ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
2- غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
3- هلالی شد تنم؛ زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟
4- رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
5- روانِ گوشه گیران را جبینش طُرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
6- دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
7- تو کافردل ، نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلسِتان ابرو
8- اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
0- هنرمندی کلام حافظ در این است که هر هشت بیت با ردیف "ابرو" به پایان میرسند.
و حافظ هم شاعری نیست که یک مضمون را بیش از یکبار در غزلش تکرار کند بدون آنکه نکته ی جدیدی در استفاده ی بعدی موجود باشد.
پس قرار دادن یک کلمه (آن هم کلمه ای که اشاره به چیز خاصی است) برای یک غزل که ۸ بیت خواهد داشت، تسلط و طبع قوی در سخنوری میخواهد.
شبیه این صنعت ادبی در غزل "در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع" هست. کاری که حافظ آنجا با "شمع" کرده بود این جا با "ابرو" کرده:
چندین تشبیه و استعاره و کارکرد و نگاه تازه به یک پدیده ی ساده.
3- طغرا= نوعی از خوشنویسی پیچیدهاست که با آن لقبها و نام سلطانی را برسر فرمان او مینوشتند .
این خط خاص به عنوان امضاء برای سلطانها در خاور میانه و بهویژه برای سلاطین ترک عثمانی بکار میرفته
4- جبین=پیشانی
حاجب=نگهبان در بارگاه سلطان-چون ابرو بین جبین و چشم قرار گرفته
5- چمان=اسم مصدر - در حال چمیدن و خرامیدن
طرفه= نو و تازه، متناسب با طرف در مصراع بعدی
از توالی چهار بیت قبل کاملا جوششی و در لحظه سروده بودن غزل پیداست
در بیت اول سخن از پر فتنه شدن جهان آمده و ذهن حافظ یاد فتنه ترکان و جنگ آوری های سلاطین ترک افتاده که در بیت سوم حرف از "ترک" و "طغرا" به میان آمده
حضور فضای سلطان و پادشاه در بیت سوم به بیت چهارم هم کشیده شده که حرف از حاجب و پیغام های درباری هست
"جبین" که در بیت چهارم به آن اشاره شده در بیت پنجم ادامه دارد و کارکرد تازه ای پیدا کرده
7-تشبیه خم ابرو به شکستگی طاق محراب در غزل های عارفانه حافظ تکرار فراوان دارد:
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
همنشینی "کفر" و "زلف" هم در شعر حافظ و کلا در ادبیات عرفانی فراوان است:
خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشهای و بیماری
شاید بخاط همان که زلف نماد ادراک متکثر و مرکب و پرآشوب هستی است و برای عارف حجاب حقیقت است. پس کفر است.
شاید هم تعبیر "کفر زلف" بی ارتباط به ظاهر کلمه "کفر" نباشد (خصوصا با خط تحریری و نستعلیق) که شبیه یک تار مو است که در میانه حلقه ای دارد.
8- غمزه = اشاره ی چشم
مرغ زیرک هم از بازیگران شعر حافظ است که تقریبا هم معنی "رند" در غزل ها تکرار شده:
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
مرغ زیرک به در خانِقَه اکنون نپرد
که نهادهست به هر مجلس وعظی ، دامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح
که چو مرغ، زیرک افتد ، نفتد به هیچ دامی
1-دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
2-به خطّ و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاهوَشی ده که محترم دارد
3-نه هر درخت تحمل کند جفای خزان
غلام همّت سروم که این قدم دارد
4-رسید موسم آن کز طرب چو نرگسِ مست
نهد به پای قدح هر که شش درم دارد
5-زر از بهای می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقلِ کل به صدت عیب متهم دارد
6-ز سِرّ غیب کس آگاه نیست، قصه مخوان
کدام محرم دل ره در این حرم دارد؟
7-دلم که لاف تجرّد زدی کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
8-مراد دل ز که پرسم که نیست دلداری
که جلوه ی نظر و شیوه ی کرم دارد
9- ز جِیبِ خرقه ی حافظ چه طرف بتوان بست؟
که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد...
1-جام جم = جام جمشید
جمشید انسان آرمانی اساطیر ایرانی است. انسان آرمانی در اسطوره های ایرانی علاوه بر فضائل اخلاقی و دانش، مقام پادشاهی هم دارد. بسیاری از شخصیت های اسطوره ای از یک نمونه حقیقی و مشخص تاریخی پرورده شده اند. جمشید هم احتمالا ریشه در نمونه واقعی خودش ، یعنی کوروش دارد.
جمشید و اسکندر که دو پادشاه رقیب ایرانی و یونانی دوران باستان بوده اند ، در ادبیات عرفانی ایرانی و اسلامی در نقش جستجوگران و سالکان حقیقت بازی میکنند. جمشید در اوج قدرت و جهانگیری خود ناگهان به فانی بودن و ناچیزی خودش پی میبرد. اسکندر در طمع آب حیات همراه خضر نبی میشود و ...
جام جم و آیینه سکندر ، هم به همین ترتیب ابزار غیب نمایی و حقیقت یابی این دو هستند.
گویند که اسکندر آینه ی بزرگی نزدیک دریا نصب کرده بود که تردد کشتی ها و .... را از دور در آن ببیند. همین اتفاق تاریخی و شی ملموس نماد غیب نمایی و دوراندیشی شده. جام جم و آیینه ی سکندر ، نماد دل انسان شده اند که محل نقشبندی صورت ها و انوار حقیقت است.
آیینه ی سکندر ، جام می است بنگر/تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
ز خاتمی که دمی گم شود=اشاره به داستانی منسوب به سلیمان نبی است که نگین پادشاهی اش مدتی گم میشود و به دست اهریمنی می افتد، اما سلیمان که حقیقت پادشاهی خود را میدانست و برخلاف مردم میدانست که مقام پادشاهی اش وابسته به صورت ظاهری و خاتم سلیمانی نیست، غصه دار نشد...
2- خط و خال = زیبایی های ظاهری
گدایان = یعنی هرچیزی غیر از خداوند
"یا ایهاالناس انتم الفقرا الی الله و هو الغنی الحمید..."
خزینه ی دل= تمام موجودیت انسان
معنی بیت اینکه: همانطور که هیچکس تمام ثروت و دارایی خود را به فقیر و مسکین نمیبخشد ، تو هم تمام موجودیت و دارایی خزانه دلت را مصروف هرکسی غیر از خدا -که فقرا و گدایان حقیقیت هستند - نکن.
4- گل نرگس که مثل چشمی در میان گلها باز شده، شش گلبرگ دارد و گلی هم شبیه به قدح در میان، انگار که نرگس این شش درهم را که همه دارایی اش هم هست، در وقت بهار خرج کرده و سرتاپا نگاه و تماشا شده به گلها که مظهر زیبایی اند.
5- چو گل گر خرده ای داری ، خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد ، سودای زراندوزی
7- تَجرُّد= پاک از ماده بودن
تجرد یک اصطلاح متدوال فلسفی است. مجرد یعنی جانی که جفت و قرین با مادیت و جسمانیت نیست. و از منزل های عارفان این است که وجود خود را رها از کالبد تن و بدون اشتغال جسمانی ادراک کنند.
حافظ میگوید من که لاف تجرد میزدم حالا به بوی زلف تو (یعنی تجلی حق در آیینه کثرت خلق) صد اشتغال به جلوه های زیبای طبیعت دارم.
9-خرقه = نماد منیت و خودخواهی است در شعر حافظ
1- مرا عهدی ست با جانان: که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
2- صفای خلوت خاطر از آن شمع چِگِل جویم
فروغ چشم و نور دل ، از آن ماه خُتن دارم
3- به کام و آرزوی دل، چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خُبث بدگویان میان انجمن دارم؟
4- مرا در خانه سروی هست، کاندر سایه ی قدش
فراغ از سرو بستانیّ و شمشاد چمن دارم
5- گرَم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمداللهُ والمِنّه ، بتی لشکرشکن دارم
6- سزد کز خاتم لعلش ، زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم؟
7- الا ای پیر فرزانه! مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
8- خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
9- چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین، نه برگ نسترن دارم
10- به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم، قوام الدین حسن دارم
0- یکی از غزل هایی ست که حافظ شیرازی در جوانی و در اوج کامرانی و خوشدلی برای همسر و یار باوفایش سروده.
ازدواج حافظ باید حدوداً در سال 745 ق بوده باشد،
روزگاری که او ، جوانی 27- 28 ساله است.
همسر او در سنین جوانی (۱۴ سالگی) به عقد حافظ درمی آید:
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
که نقش خال نگارم نمی رود ز ضمیر
می دوساله و محبوب چارده ساله
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
این زمان اوج کام کاری و خوش دلی رند شیراز است زیرا که شاهی آزاداندیش و سخاوتمند و ادب دوست بر سر کار است و به اشاره ی او وزیرش، حاجی قوام از هیچ گونه کمکی به حافظ دریغ ندارد.
برخی هم گفته اند که این قوام الدین حسن (که در آخرین بیت به نامش اشاره شده) ، جد اعلای صدرالدین محمد بن ابراهیم قوامی شیرازی ، معروف به ملاصدرا (فیلسوف بزرگ دوره صفوی) ست.
بیت اول و وزن غزل ، بسیار شبیه به یکی از غزل های مولاناست :
"مرا عهدی ست با شادی که شادی آن من باشد"
2- چِگِل = نام شهری در ترکستان که مردم اش به زیبایی معروف بودند.
3- خُبث = دشمنی
5- حافظ در غزل دیگری گفته:
قوّت بازوی پرهیز به خوبان مفروش
کاندرین خیل حصاری به سواری گیرند
8- رقیب = یکی از معانی "رقیب" نگهبان و پرده دار حرم است.
9- برگ، هم به معنی برگ ، هم به معنی قصد و نیت
1- آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است؟
2- تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقهای در ذکر یارب یارب است
3- کشته ی چاه زنخدان توام کاز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
4- شهسوار من -که مه آیینه دار روی اوست-
تاج خورشید بلندش ، خاک نعل مرکب است
5- عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است
6- من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
7- اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است؟
8- آن که ناوک بر دل من زیر چشمی میزند
قوت جان حافظش در خنده ی زیر لب است
9- آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد
زاغ کلک من، -به نام ایزد - چه عالی مشرب است!
3- زنخدان = چانه
5- خوی = عرق
عارض = چهره
8- ناوک = تیر
9- به نام ایزد (به سکون میم) = ماشاالله - باریکلا :)
" ماندگاری شعر حافظ "
در داستان خضر و اسکندر( که در برخی موارد نام های دیگری از جمله کورش هست) به دنبال آب حیات میگردند.
سرانجام در دل تاریکی خضر به آب حیوان می رسد .
از آن می نوشد و جاودان می شود.
در مَشکی آب حیات را ریخته برای اسکندر می آورد.
بیرون از تاریکی به علت خستگی مشک آب را بر درختی (درخت سروی) آویخته ،خود به خواب میرود.
کلاغ ها به دنبال آب که به صورت قطره از مشک می چکید آن قدر به آن نوک می زنند که ضمن نوشیدن آب، مشک سوراخ و تمام آب آن به زمین (در پای سرو) می ریزد و سرو، درخت جاودان و همیشه سبز میشود.
افسانه عمر دراز کلاغ هم گویا ازین جا منشا میگیرد ...
اشاره حافظ "به زاغ کلک من" هم نظری به این داستان دارد.
راز جاودانگی سخنش را اینطور تعبیر کرده که زاغ سخن من که "عالی مشرب" است از چیز گرانبها و بلند مرتبه ای سیراب میشود.