از بیابان بگو!
که جایی دور
شده آغاز و نیست پایانـش
مانده یک آسمان ستاره هنوز
پشت خورشید ِ داغ و تابانـش
از بیابان بگو
که نیمه ی شب
شد شبستان آینه کار
آنچنان دلربا که باران هم
شده محو ستاره بارانـش
از بیابان بگو
که بی دیوار
وسعت محض مهربانی بود
آنــقــَدَر مهربان
که موسی شد
عاشق دختران چوپانـش
از بیان بگو و راه دراز
از بیابان بگو و وسعت راز
از بیابان بگو و از آغاز
از بیابان
که نیست پایانـش...
م-ک / فروردین 93
نوشته شده توسط مهران در ساعت | لینک
|
قـقـنوس شعـر بود که آتش گرفت و رفت
یک شعله از فـراق به بالـش گرفت و رفت...
نوشته شده توسط مهران در ساعت | لینک
|