1-مرا چشمی ست خون افشان، ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
2- غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
3- هلالی شد تنم؛ زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟
4- رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
5- روانِ گوشه گیران را جبینش طُرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
6- دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
7- تو کافردل ، نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلسِتان ابرو
8- اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
0- هنرمندی کلام حافظ در این است که هر هشت بیت با ردیف "ابرو" به پایان میرسند.
و حافظ هم شاعری نیست که یک مضمون را بیش از یکبار در غزلش تکرار کند بدون آنکه نکته ی جدیدی در استفاده ی بعدی موجود باشد.
پس قرار دادن یک کلمه (آن هم کلمه ای که اشاره به چیز خاصی است) برای یک غزل که ۸ بیت خواهد داشت، تسلط و طبع قوی در سخنوری میخواهد.
شبیه این صنعت ادبی در غزل "در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع" هست. کاری که حافظ آنجا با "شمع" کرده بود این جا با "ابرو" کرده:
چندین تشبیه و استعاره و کارکرد و نگاه تازه به یک پدیده ی ساده.
3- طغرا= نوعی از خوشنویسی پیچیدهاست که با آن لقبها و نام سلطانی را برسر فرمان او مینوشتند .
این خط خاص به عنوان امضاء برای سلطانها در خاور میانه و بهویژه برای سلاطین ترک عثمانی بکار میرفته
4- جبین=پیشانی
حاجب=نگهبان در بارگاه سلطان-چون ابرو بین جبین و چشم قرار گرفته
5- چمان=اسم مصدر - در حال چمیدن و خرامیدن
طرفه= نو و تازه، متناسب با طرف در مصراع بعدی
از توالی چهار بیت قبل کاملا جوششی و در لحظه سروده بودن غزل پیداست
در بیت اول سخن از پر فتنه شدن جهان آمده و ذهن حافظ یاد فتنه ترکان و جنگ آوری های سلاطین ترک افتاده که در بیت سوم حرف از "ترک" و "طغرا" به میان آمده
حضور فضای سلطان و پادشاه در بیت سوم به بیت چهارم هم کشیده شده که حرف از حاجب و پیغام های درباری هست
"جبین" که در بیت چهارم به آن اشاره شده در بیت پنجم ادامه دارد و کارکرد تازه ای پیدا کرده
7-تشبیه خم ابرو به شکستگی طاق محراب در غزل های عارفانه حافظ تکرار فراوان دارد:
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
همنشینی "کفر" و "زلف" هم در شعر حافظ و کلا در ادبیات عرفانی فراوان است:
خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشهای و بیماری
شاید بخاط همان که زلف نماد ادراک متکثر و مرکب و پرآشوب هستی است و برای عارف حجاب حقیقت است. پس کفر است.
شاید هم تعبیر "کفر زلف" بی ارتباط به ظاهر کلمه "کفر" نباشد (خصوصا با خط تحریری و نستعلیق) که شبیه یک تار مو است که در میانه حلقه ای دارد.
8- غمزه = اشاره ی چشم
مرغ زیرک هم از بازیگران شعر حافظ است که تقریبا هم معنی "رند" در غزل ها تکرار شده:
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
مرغ زیرک به در خانِقَه اکنون نپرد
که نهادهست به هر مجلس وعظی ، دامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح
که چو مرغ، زیرک افتد ، نفتد به هیچ دامی