در پارسی "دریدن" به معنی پوسته ی چیزی را شکافتن و به داخلش رسیدن است.
"درّه" هم شاید به این خاطر درّه نامیده شده که انگار آنجا داخل زمین پیداست.
"درب" هم یک سوء تفاهم و اشتباه رایج است...
در انگلیسی واژه معادل آن door تقریبا همان در است. پیداست که نام آن از اصل پارسی اش گرفته شده.
همینطور wall به معنی دیوار که شباهت آوایی زیادی با دیوار دارد. خصوصا اینکه در گویش های محلی (که معمولا اصیل تر از فارسی معیار هستند) دیوار را "دیوال" میگویند. که انگار کاملا معادل the wall باشد.
اما واژه "دیوار" حتی در اشعار فردوسی و رودکی -قرن پنجم هجری- هم پیاپی استفاده شده و در آن روزگار زبان پارسی وارداتی از زبان های لاتین نداشته، پس این واژه هم یک اصل پارسی دارد.
شاید که دیوار ، "دیو وار" بوده است. یعنی مثل دیو!
مثل توصیفی از ه.ا.سایه در این پاره از شعر:
...آنچه می بینم دیوار است
آه! این سختِ سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را برمیگرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند!
اوصاف وجودی هر دیواری این است که مانع نور و محدود کننده ی بسط فضا ، سخت ، محکم ، تاریک و بی روح باشد.
و همه ی این ها اوصافی است که ایرانیان از دیرباز "دیو" ها را به آن توصیف کرده اند.
بعید نیست که هر دیواری در نظرشان "دیو-وار" بوده باشد.
هرچند...
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
در لاتین پنجره را window میگویند که از wind به معنی باد گرفته شده. یعنی پنجره جایی است که باد از آنجا فرصت ورود به خانه دارد.
حالا نامگذاری ایرانی برای این پدیده را قیاس کن با معادل لاتین آن
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!
پنجره که ما میگوییم همان "پنج-ره" است. پنج راه.
پنج راه برای ورود نور به تاریکخانه ی وجود. پنج راه برای ریختن بیرون به درون:
دیدن ، شنیدن، بوییدن ، چشیدن و لمس کردن
این حواس پنجگانه ، پنجره هایی هستند که از درون ما رو به بیرون باز شده اند.
سرای ایرانی برای خودش کسی است، مثل بدن های ما حامل روح انسانی است.
پس نام دریچه هایش هم نسبتی با دریچه های رو به محسوسات ما دارد.
بهایی کودک 5 ساله ای بود که بخاطر سخت گیری های حکومت عثمانی بر شیعیان لبنان به همراه پدرش به ایران صفوی کوچ کرد، اندوخته های فکری و فرهنگی ایران را به ارث برد با حکمت و معرفت اسلامی درآمیخت و آثار ماندگاری از خود بجا گذاشت.
شیخ بهایی برای شاه عباس صفوی، مانند بزرگمهر بود برای انوشیروان ساسانی ، یا خواجه نصیرالدین برای هلاکوخان مغول یا خواجه نظام الملک برای ملکشاه سلجوقی یا امیرکبیر برای ناصرالدین شاه قاجار،
تکرار کهن الگوی "وزیر دانا" ، بارها ایران زمین را از خطرهای بزرگ نجات داده و تداوم تاریخی ایرانشهر را حفظ کرده است.
اگر شاهان مظهر توانایی و قدرت بودند ، خردمندانی هم به زیرکی و ازخودگذشتگی ، خود را معمتد آنها میکردند تا جای خالی «دانایی» را در تدبیر کشور پر کنند.
شیخ بهایی حکیم بود ، در فلسفه و عرفان نام آور و یکی از اساتید ملاصدرا.
در خوشنویسی و شاعری مهارت داشت.
طرح معماری بسیار از آثار مهم دوره صفوی را از کاروانسرا و خانه گرفته تا پل و مسجد و ... تهیه کرد.
برای بسیاری از این ها مهندس طرح و ساخت سازه هم بود.
بعضی از خلاقیت های او امروزه جزو مهندسی مکانیک سیالات دسته بندی میشود.
در کنار همه این ها در شهرسازی برای پایتخت یک میلیون نفری صفویان (اصفهان) نقش مهمی داشته.
همه ی این ها در کنار هم باعث شده که نام او در شرق یادآور نام هایی چون میکل آنژ و لئوناردوداوینچی در ایتالیای دوره رنسانس باشد خصوصا اینکه نظرگاه فلسفی خود آن ها و روزگارشان افلاطونی بوده است.
اما هنوز اینطور نیست که هر که از در بگذرد به خانه داخل شده باشد.
هنوز ساحت هایی وجود دارند که کارشنان کند کردن شتاب ورود به خانه است.
▫️هشتی که بلافاصله پس از درگاه خانه بوده در حکم نوعی حیاطچهٔ بیرونی برای خانه عمل میکرد. اگر کسی میخواست با اهل خانه ارتباط برقرار کند، خبری بدهد یا چیزی بگیرد، اما از درگاه داخل نشده و وارد حریم خصوصی آنها نشود، در هشتی منتظر میماند در عین حال هم گفته نمیشد که در کوچه و دم در ایستادهاست. غریبهها و اهل محل اگر رد میشدند، متوجه نمیشدند که در مقابل درب فلان منزل چه کسی ایستاده است، چه میگویند و چه میشنوند.
اگر کسی کالایی را برای اهل خانه آورده بود و فعلا کسی نبود که آن ها را به حریم خانه بیاورد، میشد که آنها را در همان هشتی بگذارد و برود و تا بعدا اهل خانه جنس ها را بدرون بیاورند.
▫️هشتی محل انتظار و صبر کردن تازه واردان بود ، کسانی که وارد هشتی میشدند معمولا دقایقی را بدون هیچ کار خاصی منتظر می شدند. پس هشتی "فضایی برای تفکر" هم بود. مثل درگاه خانه، سکوهایی هم برای نشستن و انتظار وجود داشت.
هشتی فقط فضای واسط نبود ، گاه میشد که پذیرایی و گفتگو با کسی که پیامی یا کالایی آورده در همان هشتی انجام میشد. هر کسی در یک از اضلاع هشتی می نشست و همانجا میزگردی برگزار میشد.
▫️ممکن بود که هنرمند یا اهل کسب و پیشهای در خانه خود کار کند، لذا اگر خانهاش آنقدر وسیع نبود که برای پذیرفتن مراجعانش، اندرونی و بیرونی مجزا و جدا از هم داشته باشد، از فضای هشتی بسیار استفاده و بهره میبرد.
▫️نقش هشتی در تعریف کردن رابطه همسایگی و تقویت آن بسیار مهم بود. اگر هشتی بین چند خانه مشترک بود (که معمولاً هم چنین بود) اهالی آن خانهها که یا با هم فامیل بودند یا به هم بسیار نزدیک، از فضای هشتی برای دور همنشینی و گپ و گعده و بازی و مشق نوشتن و … استفاده میکردند. در حقیقت آنها که هشتی مشترک داشتند، خانواده واحدی بودند که بخاطر رعایت حریم عمومی و خصوصی خانههای خود، در خانههای جدا از هم زندگی میکردند.
▫️هشتی محل ورود به بعضی کاربری های جانبی خانه ، مثل انبار یا اصطبل و ... هم میشد. که بدون ورود به حیاط دسترسی به آن ها را ممکن میکرد.
▫️اگر زمستان بود و در کوچه و خیابان پر از برف و سرما ، یا تابستان که آفتاب طاقت فرسا داشت، گاه میشد که گربه ها ، پرنده ها و ... به فضای هشتی پناه بیاورند و صاحب خانه هم بدون نگرانی از ورودشان به خانه آن ها را به هشتی راه میداد. چه بسا با آب و دانه ای هم از آن ها پذیرایی میکرد.
▫️برخی هشتیها ساده بودند ، برخی پر نقش و نگار ، در برخی هشتیها، روزنی در سقف، نور را به داخل آورده، داخل آن را روشن و فضا را زیبا و خیالانگیز میکرد. در اینجا بود که اگر هشتی تزییناتی داشت، واقعاً چشمگیر و چشم نواز میشد. یک فضای هشت ضلعی که بالای خود سقف گنبدی داشت و روزنی در آن بود که نوری را درون هشتی میچرخاند. از صبح که آن نور میافتاد داخل، بر روی در و دیوار هشتی تاب میخورد، تا غروب که دیگر هوا تاریک شده بود و نوری هم نبود که بتابد. آنوقت دیگر همسایهها با چراغ موشی یا فانوسی درون آن را روشن میکردند، البته تا زمانی که قرار بود که چهرهای چهرهای را ببینند و دری باز بود.
▫️هشتی نام های دیگری هم داشت: کریاس ، آرامگاه ، طاق ، رواق و آسمانه ... نام هایی بودند که گاهی بجای هشتی استفاده میشدند.
متن برگرفته از : دائرةالمعارف معماری و شهر سازی، سید ابوالقاسم سید صدر. چاپ اول، چاپخانه مروی، زمستان - با تلخیص و تصرف
آن ها برای ماندگار بودن با دو حریف قدرتمند ، دست به گریبان بودند:
یکی فقر و دیگری تکنولوژی
"سرای ایرانی" به معنای واقعی کلمه و با همه ی نمودهایش ، در سرای ثروتمندان ایرانی جلوه میکرد.
دیگر خانه ها به تناسب توانگری صاحبشان ، کم و بیش ویژگی های این سرای را در خود نگه میداشتند.
با این همه تلاش و تقلای بی نظیری برای هرچه بیشتر حفظ کردن این ویژگی ها در خانه های کوچک پایین شهر هم به چشم می آمد.
ورود تکنولوژی و مصالح جدید ، شکل این درها را بکلی دگرگون میکرد.
هنگامیکه بتوان در را با یک ورق نازک و یکپارچه ی آهنی ساخت -که در برابر باران و آفتاب و سرقت مقاومتر و هم ارزان تر از چوب گردو است- دیگر جایی برای آن گلمیخ های پر ماجرا هم نخواهد بود.
با وجود آیفون های تصویری ، کوبه ها، به همراه نقش و نگارها و تمام خاطراتشان ، روی درها بی کارکرد می ماندند و دیر یا زود رفتنی.
در ناگزیری این دگرگونی ها ، هنوز ردپای سنت های کهن در ترکیب درهای نو پیداست که دوران گذاری را شکل داده اند.
معمولا درِ ورودی خانه از چوب های محکم گردو یا بلوط ساخته میشد. طوریکه در مقابل موریانه ،آفتاب و باران یا بریده شدن ، مقاوم باشد.
این قطعه های الوار عمودی که کنار هم چیده شده بودند توسط تعدادی گل میخ بزرگ به یک پشتبند افقی متصل میشدند،
بخاطر همین روی درهای قدیمی پر از گره های دایره شکلی است که کنار هم قرار گرفته اند.
روی هر کدام از دو لنگه در ، دو کوبه قرار داشت یکی به شکل حلقه (که کوبیدنش صدای زیر تولید میکرد) و دیگری به شکل استوانه، که صدای بم.
این کوبه ها علاوه بر اینکه هرکدام مخصوص زنان یا مردان بودند و جنسیت مهمان پشت در را خبر میدادند ، به عنوان دستگیره ای برای کشیدن و بستن در از بیرون هم کاربرد داشتند.
تا اینجا ضرورت های فنیِ ساختن یک در با امکانات موجود ، در سرای ایرانی را به این "صورت" در آورد که الواری و گلمیخ هایی و کوبه هایی و پنجره ای داشته باشد.
درِ سرای ایرانی، اینگونه "صورت بندی" شد مثل درهای خانه های خودمان که با امکانات و ضرورت های روزگار ما ، صورت بندی شده و شکل و قیافه گرفته اند ،
ولی معمار ایرانی هیچ صورتی را بی معنا رها نمیکرد.
همان چند گلمیخ ، همان دو کوبه ی روی در ، و الوارهای تخت چسبیده هم، میتوانند نماد باشند ، میتوانند بیننده را دلالت کنند به چیزهای بیشتر و بزرگتر از یک "در چوبی".
گل میخ های روی در میتوانند به شکل "سر و یال شیر" ساخته شوند و روی یک دایره به شکل خورشید بنشینند ، و بگویند که این در ، درِ سرای "ایرانی" است.
الوارهای چوبی میتوانند آسمان باشند ، گل میخ های پرتعداد میتوانند ستاره های پراکنده در آسمان باشند ، کوبه ی مردانه میتواند خورشید و کوبه ی زنانه میتواند ماه باشد.
تا به رهگذرها بگویند اینجا یک خانه است ، پدری ، مادری و فرزندانی دارد، اگر مهان مرد باشد خورشید و اگر زن باشد، ماه یا یکی از ستاره ها در را بروی او خواهد گشود.
نور ، اولین مهمان سرای ایرانی است.
بالای در ورودی ، دریچه ای (معمولا به شکل نیم دایره) ، با گره چینی هندسی و بعضا با شیشه های رنگی وجود داشت.
از همین روزن گشوده به نور ، فضای هشتی ورودی خانه ، در طول روز روشن میشد.
جالب اینکه طرح هندسی این دریچه، معمولا بی شباهت به خورشید نبود.
در طبیعت هیچ روزی ناگهان شب و هیچ شبی بی مقدمه روز و هیچ رودی ناگهان دریا نمیشود ، فردای هیچ روز زمستانی روز تابستانی نمی آید و هیچ جوانی ناگهان به پیری نمیرسد.
سرای ایرانی طبیعت وار است...
پس هیچ رهگذری با عبور از مقطع یک در ساده، از محیطی کاملا عمومی مثل کوچه و خیابان به یک محیط کاملا خصوصی مثل خانه وارد نمیشود.
درگاه خانه کمی نسبت به گذر عمومی عقب تر نشسته است. کسی که در میزند ، جایی ایستاده که داخل کوچه و خیابان نیست ، در قلمرو خانه هم نیست، یک فضای واسط است برای منتظر بودن ، یا برای گفتگوی کوتاه با کسی که هنوز "مهمان" ما نیست.
البته این فضای انتظار ، اولین و آخرین حلقه ی گذر تدریجی از بیرون به درون خانه نیست. اگر همین بود هنوز طبیعت واری این تغییر تامین نمیشد.
با گذشتن از درگاه و ورود به خانه، هنوز هشتی، دالان، حیاط بیرونی و ... ، حلقه های یک زنجیرند که بیرون را به درون سرا میرسانند.
در عقب رفتگی کوچک درگاه خانه ، دو سکوی کوتاه برای نشستن هم در نظر گرفته اند. این دو سکو ، دو فرصت کوتاه اند برای "گفت و گو"، برای یک ارتباط اجتماعی چهره به چهره و بی کم و کاست. اتفاقی که برای انسان سنتی در فراغت های فراوانش می افتاد ، و برای انسان روزگار ما دیریاب و حتی نایاب شده است.
"فراغت" یک تفاوت دیگر گذشته ها با روزگار ماست.
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد؟!!
این سوالِ از سر حیرت و شگفتی در دیوان حافظ شیرازی، بهترین شرح برای بزرگترین تفاوت بین انسان سنتی و انسان روزگار ماست.
انسان سنتی فیلسوفانه تر از انسان روزگار ما زندگی میکرد. از هر اتفاق ساده ای دریچه می ساخت برای اینکه چراغ ایده آل معنوی اش را روشن نگاه دارد.
خواه این اتفاق تحویل سال نو باشد، یا بدنیا آمدن فرزند، یا شروع یک وعده غذایی، یا فراسیدن شب ، یا دمیدن صبح ، یا کار روزمره ای مثل وارد شدن به یک خانه!
انسان سنتی بسیار فیلسوفانه تر از ما زندگی میکرد، نه اینکه علم و آگاهی اش به آن محتوا بیشتر از ما بوده باشد، او برای پذیرش و راه دادن این مفاهیم به زندگی روزمره اش به اندازه ما سخت گیر و پرسشگر نبود.
برای او هیچ آغاز و پایانی بدون یادآوری و نام آوریِ ازلیت و ابدیت هستی انجام نمی گرفت.
این است که بالای هر درگاهی نقشی یا نمادی یا نامی از خداوند یکتا وجود داشت.
در گذشته های دور که روزگار افسانه دوستی و نمادپردازی و بیان سمبولیک بود ، خورشید (مهر) سمبلی از حضور حیات بخش و همیشگی ازلی و ابدی بود -که هنوز هم روی تزئینات درهای فلزی پیدا میشود- بعدها بیان سمبولیک و اسطوره ای جای خودش را به بیان انتزاعی تر و خالی تر از تشبیه و توصیف داد، و نام جای نماد را گرفت.
درِ ورودی سرای ایرانی ، آغاز خانه بود. خانه جایگاه "انسان" بود. به تبعِ قدر و مقام انسان ، جایگاه او هم قدر و مقامی از قداست داشت ، چراغی که به خانه روا بود به مسجد حرام میشد.
کتیبه ی سردر خانه که معمولا نامی از نام های خدا ، یا آیتی از کتاب خدا یا سخنی ، نمادی و نشانی که یک ربط و اشاره به او داشته باشد ، یکی از ارکان "ورود" به سرای ایرانی بود.
از خانه نوشتن و از خانه گفتن پر از حرف های تکراری است.
تکراری مثل در خانه زیستن ، از خانه رفتن ، به خانه برگشتن .
خانه ی ما از تکراری ترین واقعیت های زندگی ماست.
اما شاید بتوان گفت که ایرانیان خلاق ترین و خوش ذوق ترین مردمان تاریخ بوده اند در جان بخشیدن ، معنا دار کردن و ماجرا ساختن برای صورت های بی جان و واقعیت های تکراری.
بخش زیادی از ادبیات فارسی تشخیص و تشبیه و توصیف چیزهاست ، بیشتر از آنچه که در بیرون هستند.
البته که گل ، جویبار ، درخت و آسمان، زیبا و شگفت انگیزاند ولی نه آنطور که در اشعار پارسی سرایان توصیف شده.
بر خلاف نگاه و ذوق غربیان که بیشتر کارکرد گرا هستند و توانایی شگفتی در بهینه کردن و تسلط یافتن بر چیزها دارند.
ذوق ایرانی همیشه معناگرا بوده ، و نبوغ عجیبی در حیات بخشیدن و معنی دار کردن محیط زندگی خود داشته.
بهترین توصیف برای این ویژگی، همین تک بیت درباره موسیقی ایرانی است :
خشک سیمی، خشک چوبی، خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست؟!!
ایرانیان همین موسیقی را که با سیم و چوپ و پوست ، خلق کردند، با خانه و محله و بازار خود هم ساخته بودند.
هرچند این روزها ، نوایش را بین صدای بوق ها و اصطکاک چرخ ها و آژیر خطرهای یک روزگار نیمه سنتی-نیمه مدرن به سختی میشنویم.
حالا مرور کردن آن خاطرات -نه به قصد تکرار کردنشان که دیگر شدنی نیست- بلکه بخاطر الهام گرفتن و ایده گرفتن برای خلاقیت های آتی کار بافایده ای است.
از خانه و محله و بازار و شهر ایرانی نوشتن ، یک موضوع صرفا معمارانه یا هنرمندانه یا مهندسی نیست.
مرور یک سبک زندگی هم است ، درک ترفند های گذشتگان برای شیرین تر کردن زندگی هم هست.
بعد از کوشش بزرگانی مثل استاد محمدکریم پیرنیا که عمر و هستی خود را برای ثبت و ضبط کردن این خاطرات گذاشتند
دیگر بعید است که بتوان حرف تازه ای در این باره گفت ولی امثال پیرنیا عمر خود را صرف کردند تا منابعی باشد برای دیگرانی که میخواهند در این باره بخوانند و بدانند.
ما همان دیگرانیم.
پس حاصل عمر آن ها را از لب طاقچه فراموشی برمیداریم و جرعه جرعه مینوشیم.
ادامه مطلب